به گزارش قدس آنلاین، ۶ دست مشت شده، یک گل کوچک و چند نفر که دور هم نشستهاند؛ در ظاهر همهچیز همان چیزی است که از «گل یا پوچ» به یاد داریم. همان بازی قدیمی که میتوانست در یک جمع خانوادگی چند دقیقهای همه را سرگرم کند. اما اگر «گل یا پوچ» را دیده باشید و بعد سراغ «شاهگل» رفته باشید، خیلی زود متوجه یک تفاوت مهم میشوید؛ اینجا دیگر وارد همان جهان قبلی نشدهایم. «شاهگل» جهان دیگری ساخته است؛ جهانی که در آن جنس رقابت جدیتر است و کمتر کسی برد را بهخاطر رودربایستی به دیگری واگذار میکند.
در «گل یا پوچ» چیزی از جنس رفاقت در خود بازی وجود داشت. حتی وقتی رقابت جدی میشد، یک توافق نانوشته میان آدمها برقرار بود؛ انگار همه آمده بودند بازی کنند، نه اینکه الزاما دیگری را شکست بدهند. برد میتوانست شیرین باشد، اما باخت هم پایان دنیا نبود. گاهی حتی ممکن بود کسی در موقعیتی که میتوانست بازی را به نفع خودش تمام کند، آنقدر که امروز در «شاهگل» میبینیم، بیرحمانه به دنبال پیروزی نباشد.
«شاهگل» این معادله را تغییر داده است. اینجا دیگر قرار نیست کسی گل را برای دیگری کنار بگذارد. قرار نیست وقتی فرصتی برای بردن وجود دارد، بازیکن به خاطر رفاقت یا ملاحظه عقب بکشد. در این جهان بردن خودش به یک ارزش مستقل تبدیل شده است؛ ارزشی که گاهی میتواند حتی از رابطه میان آدمها مهمتر باشد.
شاید جذابیت اصلی «شاهگل» هم دقیقا همین باشد. برنامه، بازی ساده و سنتی گل یا پوچ را از فضای دورهمی بیرون آورده و آن را به میدان رقابت تبدیل کرده است. وقتی بازی دیگر فقط بازی نیست و قرار است برنده داشته باشد، رفتار آدمها هم تغییر میکند. لبخندها، نگاهها، مکثها و حتی شوخیها میتوانند بخشی از نقشه باشند. آدمها دیگر فقط با دستهایشان بازی نمیکنند؛ با شخصیتشان، با اعتمادبهنفسشان و با تصویری که از خودشان به رقیب میدهند هم بازی میکنند.
در «شاهگل» رقیب، رفیقی است که باید شکستش داد
این شاید مهمترین تفاوت دو جهان باشد. در جهان «گل یا پوچ» بازی میتوانست بهانهای برای دور هم بودن باشد. در جهان «شاهگل» دورهمی خودش تبدیل به بستری برای رقابت شده است. آدمها کنار هم نشستهاند، اما هرکس به دنبال لحظهای است که بتواند دیگری را غافلگیر کند. اینجا اعتماد کردن، یک خطر است و ساده گرفتن حریف، ممکن است هزینه داشته باشد.
حتی «مهربانی» هم در چنین جهانی شکل دیگری پیدا میکند. مهربانی دیگر الزاما یک فضیلت نیست؛ گاهی یک اشتباه است. اگر زیادی به رقیب فرصت بدهی، او از همان فرصت برای شکست دادنت استفاده میکند. اگر زود دلت بسوزد، ممکن است بازی را از دست بدهی. و اگر تصور کنی قرار است همه مثل یک جمع دوستانه رفتار کنند، احتمالاً قواعد این جهان را هنوز نفهمیدهای.
شاید «شاهگل» ناخواسته تصویری از بخشی از جهان امروز هم ساخته باشد؛ جهانی که در آن رقابت، بیش از گذشته جدی شده است. در مدرسه، دانشگاه، بازار کار، شبکههای اجتماعی و حتی سرگرمی، مدام با مفهوم برنده و بازنده روبهرو هستیم. آدمها فقط نمیخواهند بازی کنند؛ میخواهند دیده شوند، جلو بزنند و برنده باشند. در چنین فضایی حتی یک بازی سنتی مثل گل یا پوچ هم وقتی وارد قاب یک رئالیتیشو میشود، نمیتواند کاملا همان بازی قدیمی باقی بماند.
«شاهگل» از همین نقطه جذاب میشود: از جایی که یک بازی ساده، رفتار واقعیتری از آدمها بیرون میکشد.
وقتی چیزی برای از دست دادن وجود نداشته باشد، مهربان بودن آسان است، اما وقتی برد اهمیت پیدا میکند، تازه میشود فهمید هرکس تا کجا حاضر است برای پیروزی پیش برود. چه کسی بلوف میزند؟ چه کسی صبر میکند؟ چه کسی ریسک میکند؟ چه کسی حاضر است دیگری را فریب بدهد؟ و چه کسی درست در لحظهای که همه انتظار دارند کوتاه بیاید، تصمیم میگیرد تا آخرین لحظه برای بردن بجنگد؟
اینجاست که «شاهگل» دیگر فقط درباره گل و پوچ نیست.
گل کوچک بازی شاید در مشت یکی از بازیکنان پنهان شده باشد، اما چیزی که برنامه واقعا پنهان میکند، شخصیت آدمهاست؛ و هرچه بازی جلوتر میرود، این شخصیتها بیشتر خودشان را نشان میدهند.
تفاوت «شاهگل» با «گل یا پوچ» را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد: در یکی، گل میتوانست بهانهای برای کنار هم بودن باشد؛ در دیگری، گل تبدیل به چیزی شده که همه برای به دست آوردنش حاضرند بجنگند.
در جهان «شاهگل»، دیگر کسی قرار نیست برد را تقدیم دیگری کند و شاید دقیقا همین است که این بازی قدیمی را در جهان جدید به چیزی متفاوت تبدیل کرده است.
نویسنده: مازیار دهقان




نظر شما